تبليغاتX
سیمرغ
به لحظه لحظه ی این روز های سرخ سوگند، که بوی سبز ترین فصل سال می آید!
علی کلایی صبح امروز در دادگاه انقلاب بازداشت شد . این فعال دانشجویی امروز در حالی در دادگاه علی کلایی انقلاب باز داشت شد که به همراه وکیل خود دکتر نعمت احمدی برای برای رسیدگی به پرونده بازداشتش در سال ۸۶ به دادگاه انقلاب رفته بود . از اتهامات جدید علی کلایی که منجر به بازداشت او شده است خبری در دست نیست .
دکتر نعنت احمدی وکیل این فعال دانشجویی در مورد باز داشت علی کلایی گفت : در دادگاه انقلاب بودیم که فردی با لباس شخصی بدون اینکه خود را معرفی کند از علی خواست نا با او برای پاسخ گویی به چند سئوال به اتاق دیگر برود . بعد از نزدیک به نیم ساعت که از مامورین حاضر در دادگاه سراغ علی را گرفتم گفتند که علی کلایی باز داشت است لطفا به خانواده اش اطلاع دهید .   
بر طبق آخرین اخبار رسیده علی کلایی به زندان اوین منتقل شده است  
گفتنی است که علی کلایی از جمله دانشجویان باز داشتی در جریان باز داشت گسترده دانشجویان چپ در آذر ماه ۸۶ بود که در حال حاضر با قرار وثیقه ۸۰ میلیونی آزاد شده بود  

منبع: وبلاگ تا آزادی علی کلایی

پ.ن: علی جان نگرانتیم.

به امید روزی که دیگر هیچ کس به دلیل عقایدش به بند کشیدخ نشود.

به امید ایرانی آباد و آزاد.

موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط حسام الدین ویسه | 
     با عرض سلام خدمت همه ی شما عزیزان. مدتی بود که منتظر فرصتی بودم تا وبلاگ نویسی رو از نو شروع کنم و دوباره و به صورت متداوم تر از گذشته در خدمت شما عزیزان باشم. شما دوستان گرانقدری که هنوز امید دارم مرا از یاد نبرده باشید و غیبتم را بر من ببخشایید.

     به هر حال این قصد را داشتم که حداقل برای مدت انتخابات هم که شده به میان شما عزیزان بازگردم. موضوع بحث هم مشخص بود، انتخابات و پاسخ های من به این پرسش که چرا در این انتخابات باید با کمال قدرت وارد شد؟ و با تمام مرز بندی هایی که با تفکر میرحسین دارم چرا در این شرایط اورا گزینه ای حتی بهتر از خاتمی می دانم؟! ولی ورق جوری دیگر برگشت و یکی از بهترین دوستانم، من را به به بازی جالبی دعوت کرد. میثم عزیز من را به بازییی که چندیست آغاز شده دعوت نمود با موضوع بحث در باره ی  جنبش (اگر بشود نام جنبش بر آن نهاد) ما هستیم !

     این بازی اگر به آن خوب توجه شود هم از نظر سیاسی دارای اهمیت بالایی است و هم از لحاظ جامعه شناختی (ر.پ.ن.1). از نظر سیاسی به این دلیل که باید برسی شود چرا و چگونه است که این گونه جنبش ها در کشور ما شکل می گیرند و چه دست هایی در پس پرده به حمایت از چنین گروه هایی می پردازند و چگونه این گروه های به ظاهر متخاصم در باطن به یاری یکدیگر می شتابند؟! و اما از منظر جامعه شناختی به نظر من این نکته قابل توجه است که چرا در جامعه ی ما چنین جنبش ها و شعارهای پوپولیستیی -چه در داخل (دولت فخیکه ی نهم) و چه در خارج (برای نمونه همین جنبش ما هستیم)- بدون داشتن هیچ منطق، تفکر، ایدئولوژی و. . .  و اصلن هر مشخصه ای که باید یک جنبش اجتماعی داشته باشد، بازخورد دارد؟ یا به طور خلاصه چرا تا این حد جامعه ی ما عوام زده است؟!

      در این باره چند نکته ای به نظر من می رسد که توجه شما را به آنها جلب می کنم.

     1- هرج و مرج در ساختار های سیاسی اجتماعی ما:

     تا به حال به این نکته توجه کرده اید که چند درصد از رجل سیاسی ما (مردان و زنان) فارغ التحصیل در رشته های علوم سیاسی، حقوق، جامعه شناسی، اقتصاد و یا زیر گوه های این گونه رشته ها هستند؟ به سختی می توان عدد 20% را بیان کرد (کلی حال دادم ها! می دونم بد خالی بستم ولی حالا). ولی رشته های حوزوی، خدا بده برکت! پزشکی اووووووووه! مهندسی اوه اوه اوه و. . . . در کشوری که رئیس جمهورش مهندس عمران، وزیر خارجه اش سال ها پزشک اطفال، وزیر کشورش لیسانس الهیات، وزیر داراییش چمی دانم مهندس مکانیک، رئیس فدراسیون فوتبالش مفتخر به آن است که تا به حال پاهایش به توپ نخورده و رئیس فدراسیون وزنه برداریش قهرمان سابق والیبال، رئیس بانک مرکزیش با حفظ سمت رئیس فدراسیون منچ با مانع هم باشد و سخن گوی دولتش همزمان 5 شغل رسمی دولتی و خدا می داند چند تا شغل غیر رسمی و غیر دولتی داشته باشد، معلوم است که اپوزوسیونش باید خواننده ی ترانه های حسنی بده باشد و فیلسوف این جنبش بازیگر دسته نمی دونم چندم فیلم های کوچه بازاری قبل از انقلاب و رهبر این جنبش خروشان (با ریتم شیش و هشت) هم تنها سخنانی که از دهان مبارکش متراوش می شود فحش و بدو بیرا باشد و تنها شعارش ما هستیم (حال ما که هستیم؟ چی هستیم؟ کجا هستیم؟ و. . . الله اعلم!) و هدف همه ی این شوالیه های میز گرد (میزهای پکر و بارهای لاسوگاس و لس آنجلسی)، به قدرت رساندن مردی که به خدا قسم شک دارم فرزندانش بتوانند یک جمله ی کامل بدون غلط فارسی بر زبان بیاورند و خودش حتی اگر تاج و تخت پادشاهی را برایش مهیا سازند هم حاضر به ترک خانه و کاشانه در فرنگ و سکنا گزیدن در وطن باشد!

    ۳- تنبلی و کم سوادی:

     ما ایرانیان (بالاخص اینجانب) انسان هایی تنبل و کم سوادی هستیم و در بهترین حالت دریای خروشانی هستیم با عمق دو وجب! -که البته این کم سوادی و تنبلی در امور سیاسیمان هم نفوذ کرده است- سرانه ی کتاب خوانی در ایران عزیزمان مصداقی است فاجعه بار بر این سخن.

    یادم هست در جایی بحثی را در باره ی عادات فرهنگیمان آغاز کرده بودم که در آن به روحیه ی انقلابیمان هم اشاره ای کردم. در آنجا گفتم ا زآنجا که همیشه فکر می کنیم قدرت اصلاح حکومت و بیان خواسته های خودرا نداریم، خواموش می شویم (ر.پ.ن.۲) و با این حرکت، حاکمانمان را به سمت استبداد بیشتر سوق می دهیم (این هم البته به همان دلیل کم سوادی و تنبلیمان است!). اما در همین دوران که از همه کس و همه چیز نا راضی هستیم هم، به خود اجازه و زحمت فکر کردن و مطالعه در این باره که اصلن به واقع چرا ناراضی هستیم؟ مشکل اصلی کجاست؟ چگونه می توان آن را برطرف کرد؟ و از همه مهم تر این که اصلن ما چه می خواهیم و چه چیزی حق ماست که داشته باشیم؟ را نمی دهیم و فقط و فقط منتظر یک ناجی می مانیم و می مانیم و می مانیم تا جامعه به حد انفجار برسد. در این زمان که ظلم و بیداد  آنچنان زندگی را بر ما سخت و ناگوار کرده که حاضریم دست به سوی هر کس و ناکسی دراز کنیم (ر.پ.ن.۳)، کور کورانه به دنباله رویی هر گروهی که به هر حال به خود زحمت حرکتی داده اند می پردازیم. مایی که به دلایل فوق الذکر اصلن نمی دانیم چه می خواهیم، حالا هم به دلیل همان عادات حسنه در باره ی این گروه به پا خواسته هم تحقیق نمی کنیم که، که هستند و چه می خواهند؟ از بین سخنانشان فقط انتقاداتی که به حکومت حاضر می کنند برای ما کافیست و به بقیه ی سخنانشان گوش هم نمی دهیم. دست به کار می شویم. می خواهیم ره صد ساله را یک روزه بپیماییم و تمام تنبلی هامان را با یک اقدام رادیکالی جبران کنیم. انقلابی می شویم و انقلاب می کنیم. در این انقلاب کلیه ی زیر بنا های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، هنری، اقتصادی، نظامی و. . . .را با خاک یکسان می کنیم (از قتل عام تمامی فرماندهان نظامی تا شخم زدن قبر شعرای بناممان و بستن دانشگاه ها و. . .). حکومتی جدید به پا می سازیم. ولی ما که نمی دانستیم این ها چه می خواستند انجام دهند. اصلن به این قسمت از سخنانشان گوش نداده بودیم. تازه می فهمیم که نه، این ها هم آنچه ما می خواستیم نمی خواهند و نمی کنند! سرخورده می شویم. دوباره خود را از اصلاح آنان نا توان می بینیم و به کنج خلوت خود می خزیم. دوباره روز از نو روزی از نو و. . .

      ۴- که هستیم؟

     به یاد می آورم وقتی که برای اولین بار فیلم تجمع جنبش "ما هستیم" را در سایت یوتوب دیدم، نمی دانستم به سادگی و سطحی نگری اینان که بدون آنکه بدانند چه بودند، هستند و می خواهند بشوند، فقط فریاد "ما هستیم" در می دهند بخندم یا از تنگ نظری آنان که همین فریاد "ما هستیم" هم انگار اسلامشان را به خطر می اندازد و همین قدر را هم تحمل نمی کنند، گریه کنم؟! (ر.پ.۴).

     در باره ی حکومت اسلامی ایران و حکمایش آن قدر سخن رانده شده که بازگوییش تکرار مکررات است. اما در این مجال می خواهم به رهبران این به اصطلاح جنبش بپردازم. به نظر من بهتر بود دوستانی که حنجره فرسایی می کنند، پیش از این حرکت انقلابی، سوالاتی را از خود و رهبران این جنبش می پرسیدن. سوالاتی از قبیل:

     شما که بودید؟ مگر نه آنکه شما از عوامل رژیم گذشته ای بودید که همین مردم آنها را طی یک انقلابی دیگر از کشور اخراج نمودند؟ حال شما با گذشته ی خود چه تفاوتی کرده اید. ما با چه منطقی باید برای چندمین بار دست در همان سوراخ گذشته کنیم و امید داشته باشیم که این بار گزیده نشویم؟

     آیا شما وطن پرست هستید؟ در پاسخ به این سوال هم باید به گذشته ی شما عزیزان نگاهی انداخت. مگر نه آنکه از اولین شرایط وطن پرستی این است که اجازه ندهیم حتی به قیمت جانمان یک وجب از این مرز و بوم جدا شود؟ شما چه جوابی در باره ی جداشدن استان ۱۴ کشور (بحرین) در زمان زمام داری خود دارید؟ آیا کسانی که حاضر می شوند بدون هیچ گونه مقاومتی بخشی از کشور جداشود، وطن پرستند؟ شما همان قدر در برداشتن سپر وطن پرستی بی لیاقت هستید که جمهوری اسلامی در دست گرفتن شمشیر اسلام!

     آیا شما آزادی طلبید؟ به نا چار برای پاسخ به این سوال هم تنها رجوع به گذشته به ذهن من می رسد. آیا همین شما نبودید که در زمان حکومت سابق کوچکترین انتقاد را هم تحمل نمی کردید و با توسل به وحشیانه ترین شکنجه ها و شدید ترین برخورد ها به سرکوب ملت می پرداختید؟ آیا شما نبودید که مردمی ترین دولت تاریخ این ملت را با کودتایی (به کمک دلار های آمریکایی) سرنگون کردید؟ آیا در زمان شما نبود که از شاعر (شهید گل سرخی) تا متفکران، نوابغ و رهبران تحول خواهمان (همچون شهید مصطفی شعاعیان) همه و همه به جوخه های اعدام سپرده شدند؟ آیا در زمان شما نبود که شهید دکتر فاطمی را با بدنی مجروح و بیمار به تخت بستند و به جوخه ی اعدام سپردند؟ آیا شما واقعا با اعدام مخالفید؟

     آیا شما به بیت المال این مردم چشم ندوخته اید؟ آیا شما برای کسب قدرت و ثروت این جنبش را به راه نینداخته اید؟ در یک کلام آیا شما دزد نیستید؟ برای جواب به این سوالات باید از شما سوالی دیگر پرسید. شغل آقای رضا پهلوی و مادرشان چیست، درآمدشان از کجاست، چکونه خرج زندگی خود را در می آورند که بعد از گذشت ۳۰ سال هنوز در فرنگ زندگی شاهانه دارند؟ شمایی که در آن روز ها آن قدر برده اید که بعد از این همه سال هنوز چنین ثروتی دارید. . .

     این ها همه سوالاتی بود در باره ی این که شما چه بودید و هستید، ولی در اینجا شایسته است که از شما پرسیده شود چه می خواهید بکنید؟ آیا نه این که تمامی این تلاش ها برای این است که فرزند همان مستبد گذشته را به قدرت برسانید و حکومتی سلطنتی برپا سازید؟ سوال من از شما این است که اصولن چه تفاوتی بین حکومت پادشاهی و ولایت فقیه وجود دارد؟ مگر نه اینکه در هردو، فرد یا گروهی می توانند بر کشوری حکومت کنند؟ پس چه دلیلی دارد که ملت این همه هزینه بپردازند تا فقط جای شخصی را با شخص دیگری تعویض کنند؟ آن هم شخصی که قبلا امتحانش را پس داده؟ می فرمایید سلطنت مشروطه می خواهید! می گویم عزیزان مگر خر لگدمان زده؟ ما لگدش زدیم؟ دل درد داریم؟ چه مانست که بخواهیم تمام ملت کار کنند و خرج زندگی این خانواده و اطرافیانشان را بدهند؟ همه جان بکنند تا این خانواده زندگی مجلل داشته باشند؟ مگر اینان چه مشخصه ای دارند؟ چرا باید چنین کنیم؟

     همه ی این ها را گفتم تا از آن عزیزانی که بدون توجه به این گونه سوالات و نکته ها دنباله روی هر گروه و فرقه ای می شوند (ر.پ.۵) بخواهم کمی بیشتر در باره ی اعمالشان تفکر کنند. دوستان، انقلابیی که رهبرانش تمام زندگی خود را برای مطالعه و تحقیق نهادند بودند (رپ.۶) اینی شد که می بینیم چه برسد به اینانی که برای اعمالشان هیچ دلیل و منطقی ندارند (ر.پ.۷).

     به قول پدرم: "بزرگ ترین شانس این حکومت و در عین حال بزرگ ترین بد بختی ملت آن است که مخالفین این نظام از خودشان بد ترند!"

پ.ن.۱: که البته من متاسفانه در این حد نیستم که در هیچ یک از این دو زمینه نظر کارشناسانه دهم و متنی که می خوانید مثل همیشه تراوشات ذهن یک عامی است!

پ.ن.۲: همان طور که بار ها شنیده ایم ظالم و مظلوم به یک میزان مقصرند. این سخن در اینجا نیز مصداق دارد!

پ.ن.۳: همان گونه که ۱۴۰۰ سال پیش در برابر اعراب شمشیر ها را به زمین انداخته ایم و بعد از آن هنوز نتوانسته ایم کمر راست کنیم. و وا عجبا که هنوز چشم به یاری بی گانگان داریم؟!

پ.ن.۴: البته همان طور که اشاره کردم، رهبران هردو گروه به خوبی همدیگر را می شناسند و با چنین حرکاتی به ظاهر خصمانه در باطن به یاری و تقویت یکدیگر می پردازند.

پ.ن.۵: دوستی داشتم که افتخار می کرد هر دوباری که هخا قول داده بود به ایران بیاید برای حمایت از او به تجمع رفته و هر دو بار کتک خورده! واقعن اینان که کتک می خورند و آنانی که می زنند قابل ترحم نی ستند؟

پ.ن.۶: یادم می آید یکی از عزیزان خاطره ای از مصطفی شعاعیان تعریف می کرد. روزگاری که آن شهید گران قدر در رشته ی خود شاگرد اول دانشگاه پلیتکنیک شده بود و برنده ی بورسیه ی سفر به امریکا برای ادامه تحصیل. ولی به خاطر اختلاف نظرش با نظام به جای امریکا به شهر کاشان فرستاده شد. در کاشان با درامدی ناچیز روزگار می گذراند. روزی دوستانش از او پرسیده بودند چگونه زندگی می کند؟ که او پس از کلی طفره رفتن گفته بود که پولش فقط برای خریدن قدری نان و کشمش و خرما کفاف می دهد و با این ها شکم خویش را سیر می کند و تمام وقت خود را برای مطالعه می گذارد!

پ.ن.۷: یادم می آید روز های اولی بود که به این فروشگاهی که هنوز در آن کار می کنم آمده بودم. فروشگاهی ایرانی در شهر ارواین کالیفرنیا. در این فروشگاه همیشه می توانید خیلی از کسانی که در ماهواره ها به تماشای برنامه هاشان می نشینید را از نزدیک ببینید. یکی از این عزیزان که البته هنوز تا آن موقع برنامه هایش را شروع نکرده بود تیمسار روحانی بود و البته من هم افتخار آشنایی با ایشان را تا آن زمان نداشتم. یکی از روز ها همین تیمسار عالی قدر به طرف من آمد و پرسید:

 شنیده ام بلاگری؟

 گفتم قبلا چیز هایی می نوشتم ولی الان وقت نمی کنم.

-گفت: وطنت را دوست دار؟

-با اجازه ی شما بله.

-چقدر به بر اندازی اعتقاد داری؟

-آقا برندازی چیه؟ من بیچاره دارم اینجا کارگری می کنم. بذارید زندگیم رو کنم. من و چه به برندازی؟ 

-مگر وطنت را دوست نداری؟

-گفتم که بله.

-پس چرا می گی برندازی نمی خواهی بکنی؟ بیا با ما همکاری کن. ما تا ۶ ماه دیگر این نظام از پا در میاریم!

- خوب می خواهید چه حکومتی به جای آن بیارید؟

-آن موقع مردم می دانند که چه می خواهند. هر چه آنها بخواهند همان می شود.

- یعنی شما الان هیچ ایدئولوژیی ندارید؟ هیچ طرحی برنامه ای؟ طرفدار اقتصاد آزادید یا نه؟ نگاهتان به جهان چگونه است؟ و. . .

-ما مهم نیستیم. ما نمی خواهیم که خودمان قدرت را به دست بگیریم. فقط می خواهیم در ایران انتخابات برگذار کنیم. نظر ما مهم نیست.

- یعنی چی؟ یعنی از من می خواهید بدون انکه بدانم چه می خواهید؟ چه می خواهید انجام دهید؟ چه میکنید؟ و . . . بدانبال شما راه بیفتم و انتقلاب کنم. اصلا خودتان می دانید که چه می خواهید؟ عزیز ۳۰ سال است که انقلاب شده و ۳۰ سال است که قرار است تا ۶ ماه دگیر این نظام از هم بپاشد. ولی من به شما قول می دهم اگر همین گونه عمل کنید تا ۳۰۰ سال دیگر هم همین ها می مانند و شماهنوز اندر خم همین کوچه اید!

     و در آخر به رسم این بازی من هم دوستان خوبم:

آقا مجید  ( یادداشتهای یک وبلاگر )

سمیرامیس زئوس (گرگ و میش )

بهاره خانم (ولیمه)

امیر قلی عزیزم (آرمان سرخ)

آدمین دوست داشتنی (قلم به دست)

رهای عزیز (گذر از معنا)

سولماز عزیز (ریشه هایم را در این خاک کاشته ام)

پریسای عزیز (سودای سیمرغ)

محمد جوان عزیز (جامه دران)

و همه ی دوستان دیگه ای که دوست دارن در این بازی شرکت کنند و احتمالا از قلم افتادند رو به این بازی دعوت می کنم. خوب چرا اینجوری نگام می کنی؟ هرچی گشتم قانونی در این باره که چند نفر می تونم دعوت کنم ندیدم. شما هم هرچنتا که دلتون خواست دعوت کنید!

موفق باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:47  توسط حسام الدین ویسه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
پروردگارا تو از بزرگی تنهایی و من از کوچکی.
به بزرگیت قسمت میدهم که از گناهان این کوچک بگذری.

وبسایت ها
جرس
حیات نو
موج سبز آزادی
خبرگزاری آزاد
کمپین دفاع از حقوق زندانیان معترض
رادیو فردا
کلمه
نو اندیش
لیست وبلاگ های فعال فارسی
رروزنامه کارگزاران
نهضت آزادی ایران
ياديار
امروز
روزنامه هم میهن
نوروز
انتخاب
روز آنلاین
روزنامه شرق
روزنامه اعتماد
ادوار نیوز
روزنامه اعتماد ملی
خبرگزاری آفتاب
خبرگزاری البرز
تابناک
انصار نیوز
رجانیوز
اطلاعات
کیهان
دانشجو
مهر
فارس
ایلنا
ایرنا
ایسنا
آرشیو وبسایت ها
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
سید محمد خاتمی
دکتر معین
دکتر سروش
محسن کدیور
معصومه ابتکار
محمد علی ابطحی
شیرین عبادی
عما الدین باقی
اکبر اعلمی
احمد قابل
عطاالله مهاجراني
جميله كديور
سیمرغ قبلیه!
گرگ و میش
ولیمه
عرفان , برابری , آزادی
نواي ني
ایران برای همه ایرانیان
آرمان سرخ
مسافر
گذر از معنا
شب سیاه
از مرگ
جامه دران
یادداشتهای یک وبلاگر
باغ مخفی
درخت بی زمین
آفتابگردان عاشق
تسلیم عشق
پارانوئيدهای من
پنجره
گزیده خاموشی از دنیای خاکی
مجمع اصلاحاتیون
جزیره
کاکو شیرازی
ملت بیدار
ریشه هایم را در این خاک کاشته ام
سودای سیمرغ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

BlewSpace Subscribe in a reader

Add to Google Reader or Homepage