![]() |
![]() |
|
| به لحظه لحظه ی این روز های سرخ سوگند، که بوی سبز ترین فصل سال می آید! |
|
سلام به همه ی شما عزیزان. امید وارم هیشه بتونیم به مشکلاتمون بخندیم.
تماس های فراوانی گرفته شد ، ایمیل های کثیری ارسال گشت و کامت هایی مرقوم گردید که ما در این اندر احوالاتمان قدری هم از مشکلات سفر بگوییم تا تجربتی شود برای آیندگان! ما هم از آنجا که هدفمان جلب رضایت شماست ، پس بر آن شدیم در این پست سخت ترین ، نا گوار ترین ، زجر آور ترین ، دهشتناک ترین و . . . لحظه ی خود را برایتان نقل کنیم. ولی پیش از آن توجه شما را به خبری که چند روز پیش به دستمان رسید جلب می نماییم. استاد ادب ، خداوندگان مدیریت ، سخنور عظیم ، رشید الدین ، منور الچهره ، پری روی ، راست گو و درست کاردار ، قطب عالم بشریت ، پدر علم اقتصاد ، دارنده ی حلال سبز رنگ دور سر ، مهر ورز بزرگ ، آورنده ی پول نفت بر سر سفره ها ، دوست داره دانشجو و دانشگاهی ، انرژی هسته ای ، فاتح کلمبیا ، جناب آقای پرزیدنت ، دکتر محمود معجزه در سخنرانی اخیرشان لطفی عظیم فرموده و منتقدان خود را بزغاله خطاب کردند! ما هم در همینجا از الطاف این بزرگ وار تشکر و قدر دانی کرده از خدمتشان سوالاتی می پرسیم. بزرگ وارا ، متینا ، دلربایا ، ما نیز با شما موافقیم و منتقدینی که شاهکار های شما را می بینند و کاری جز تو سرو کله ی هم زدن نمی کنند را بزغاله بلکه کمتر از آن می دانیم ولی می خواستیم بپرسیم کسانی که با داشتن درآمد خیره کننده ی نفتی ، تورمی ( به گفته ی خود دولت ) ۱۸٪ به بار می آورند ، کسانی که هر فرصتی را به تهدید مبدل می سازند ، کسانی که ایران عزیزمان را بیش از پیش منزوی کرده اند ، کسانی که کوچکترین اعتراضی را تحمل نکرده آن را سرکوب می کنند و عزیزانمان را به بند می کشند ، کسانی که در تبلیغات انتخاباتیشان فرمایشاتی می کنند و بعد از به قدرت رسید آن کاره دیگر می کنندو . . . چه نام دارند؟ به قول علی عزیز بزغاله ها فوایدی هم دارند ، ولی من می خواهم بدانم فایده ی شما برای مردم کشورمان چیست؟ از این سخنان که بگذریم به احوالات خودمان می رسیم. همان گونه که فرمودیم اراده کردیم تا یکی داستان گوییمتان پر آب چشم! چند هفته ای بود که به اینجا تشریف فرما شده بودیم و هنوز غم وداع با یاران و اقوام بر دلمان چنگ
پ.ن.۱: بار ها گفته ام و باره دگر می گویم این دو انتخاباتی که پیش رو داریم مهم ترین انتخاباتی هست که شاید در طول زندگی ما رخ بده! زمانی ست که باید با تمام قوا به جنگ متحجرین برویم تا اولا تهدید ها را رفع کنیم و مهم تر از آن قدمی ماثر برای کشور عزیزمان برداریم و کشور را از این وضع نجات دهیم. الان زمانی هست که مردم بیش از پیش به ماهیت اصول گرایانی که به هیچ اصلی اعتقاد ندارند پی برده اند و به قول مالک چند ضربه شمشیر مانده تا خیمه هاشان. ولی از یک سو فتنه ی دستگیریه عزیزانمان برخی از یاران را دلسرد کرده و از سوی دیگر اختلافات گذشته در این موقعیت حساس سر باز کده و دوستان را از هم دور می سازد! عزیزان اگر فرصت سوزی کنید شرمسار خواهیدشد! نذارید فتنه هایی که هممون می دونیم کی ها درستشون کردن ما رو از هدفمون دور کنه. به حرمت اون شبایی که با هم تا صبح بیدار می موندیم و کار می کردیم نذارید. پ.ن.۲: این خبره بزغاله ای رو اول سایت حامیان دولت اعلام کردند و مثل همیشه تا گندش درومد آقایون شروع که کی بود؟ کی بود؟ من نبودم! و حالا قسمتی از اون سخنرانی رو پخش می کنند تا این معنی رو القا کنه که مقصود معجزه منتقدین به مهدویت بوده! اولا اگر همین قصد رو هم داشته باشن نا بجاست! چوکه توهین به اقلیت های مذهبی کشورمان هست! اما اگه کل سخنرانی رو گوش کنید معنایی بجز همان که در اول اعلام شده بود نخواهید یافت! پ.ن.۳: شنیده شده که جهوری اسلامی صادرات بزغاله رو به یکی از کشور های جنوبی خلیج فارس آغاز کرده. اگه من جای اون شیوخ فربه بودم به این تهاجم فرهنگی جمهوری اسلامی و دخالت در امور کشورشان اعتراض می کردم. پ.ن.۴: گروهی از دوستانی که در انتخابات قبلی پشت ما را خالی گذاشتن و دم از تحریم زدند حالا شرایطی گذاشته اند و اعلام فرمودند در غیر این صورت دوباره تحریم خواهیم نمود. این دوستان که به اعتقاد من از آن عمل چزی جز رو سیاهی نصیبشان نشد این بار به قول نبوی بر خلاف گذشته ابتدا فکر کرده اند و بعد دوباره از گذشته درس نگرفته دوباره به ترکستان ره سپارند! پ.ن.۵: جک سال: بهترین منتقدر دولت جناب آقای شریعت مداریست! پ.ن.آ: مجموعه ی اندر احوال خودم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 7:12 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
سلام به همه ی شما عزیزان.
ما مطلبی مرقوم فرموده بودیم در باب فضای انتخاباتی کشور و گروه های رقیب ، آما درخواست های مکرر شما عزیزان و مطالبه شیرینی به مناسبت نقل مکان به خانه ی جدید ما را به فکر فرو برد. اول با خود گفتیم : نشیمنگاهشان ناپایدار ، همینه که هست! ولی بعد قدری بیش تفکریدیم و از انجا که در باب ما نقل شده : ان الحسام الکریم! پس کرم نموده ، قلم رنجه کردیم تا بار دیگر برایتان از اینجامان بگوییم! چندی پیش در احوال خود تامل نمودیم و در آخر به این نتیجه رسیدیم که زندگی در اینجا بجز پیدایش خواستگاران سینه چاک نعمات دیگری هم برایمان داشته! از آن جمله آشنایی با اقوام و ملل دیگر که اگر نخواهیم از حق بگذیریم بسیار مفید فایده بوده! از فواید این امر هر چه بگوییم کم گفته اییم و به علت ضیق وقت تنها به یکی از آنها اشاره می فرماییم! ما تا چندی پیش بر این عقیده استوار بودیم که آزار دوستان چپ بر هر درد بی درمان دوا است و حال خفنی نسیبمان کرده هایپر می شویم! اما پس از عزیمت به اینجا و بعد از یک سری تحقیقات خفن و خیلی دقیق علمی و عملی به این نتیجه دست یافتیم که مواردی همچون مکزیکی آزادی و چینی آزاری می توانند جایگزین مناسبی برای چپ آزاری باشند و حتی در موردی نادر هندی آزاری انرژی مضاعفی نسیبمان می نماید! این پژوهش و نتایج خیره کننده ی آن از دو منظر مفید است. اول آنکه ما چیس های بیشتری برای تفریح پیدا کرده ، تفریحات سالممان فقط به چپ آزاری خلاصه نمی شود ( خوب این خیلی خوبه دیگه! ) و دیگر این که شاید این نو ها ما را به خود مشغول نموده کهنه ها دل آزار شوند و این امر میمون موجب شود قدری دوستان بیاسایند! از این مباحث علمی که بگذریم به مقوله ی جشن هالوین می رسیم. همان گونه که همه ی شما عزیزان مطلع هستید امسال اولین تجربه ی هالوینی زندگی گهر بار ما بود که البته چیزه زیاد از آن نفهمیدیم و ندیدیم. فقط آخر شب که بعد از ۱۲ ساعت کار طاقت فرسا به خانه باز می گشتیم و از فرط خستگی نای باز نگاه داشتن چشمانمان را هم نداشتیم ، در پارکینگ آپارتمان ، ناگاه چشمانمان به جمال ۵ چه بهتر شیطانی روشن شد! این بود تمام سهم ما از هالوین! پ.ن.۱: یاد نسیم و برو بچزش و حال و هواش به خیر! پ.ن.۲: از همه شما عزیزان برای لطفی که به من داشتید متشکرم. پ.ن.۳: با کار بچه ها ی جبه مشارکت ( سر لیست کردن کروبی در الیگودرز ) خیلی حال کردم! خقش بود! پ.ن.۴: بازم خبر دستگیری عزیزانمان. باز هم احکام نا عادلانه باز هم. . . فکر کنم این عزیزان مهر ورز می خوان تمام راه های فعالیت قانونی رو ببندن تا. . . . خدا رحم کنه! پ.ن.۵: در پست آخر وب قبلی ( سوت می زنیم ) خدمتتان عرض کردیم که رکب خفنی نواختیمتان و همین جور که مشاهده می کنید بد گرفتش. دوستان زیادی به صورت خصوصی و معمولی کامنت گذاشتن که شترنج غلط هست و شطرنج صحیح می باش. ولی امروز در اینجا خدمت تمام این عزیزان یک جا عرض می کنیم: نوچ! پ.ن.آ: مجموعه ی اندر احوال خودم موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:29 توسط حسام الدین ویسه |
|
باید ببخشید اگر عکسام کیفیت بالایی ندارن. دیگه کمبوده امکاناته دیگه. با دوربین مبایلم اینارو گرفتم. به هر حال امید وارم خوشتون اومده باشه!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:23 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند؟
برجای بدکاری چو من یکدم نکو کاری کند؟ اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وانگه به یک پیمانه می با من وفا داری کند؟ دلبر که جان فرسود ازو ، کام دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو ، باشد که دلداری کند گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام ، تا با تو طراری کند پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند؟ زان طره ی پر پیچ و خم ، سهلست اگر بینم ستم از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند؟ با چشم پر نیرنگ او ، حافظ مکن آهنگ او کان طره ی شبرنگ او ، بسیار طراری کند!
سلام به همه شما عزیزان. به خونه ی جدید من خوش اومدید. راستش هنوز وقت نکردم چیزی بنویسم و فقط اومدم راه اندازی اینجارو خدمتتون عرض کنم. و در آخر می خوام بگم خدایا در این زمان که از همه ی عزیزانم دورم دست یاری به سوی تو دراز می کنم نه برای خلاصی از غم بلکه برای رهایی از شک! شکی که تمام وجودم را فرا گرفته.
پ.ن.۱: امید وارم این یکی دیگه مشکلات دوتای قبلی رو پیدا نکنه! پ.ن.۲: از دوستانی که به من لطف داشتن و به من لینک داده بودند در خواست می کنم آدرسم رو تصحیح کنند. پ.ن.۳: ما کلی با احوالات خودمون حال نمودیم! پس به هم راه خودمون اینجا هم آوردیمشان. این شما و این هم: مجموعه ی اندر احوال خودم پ.ن.۴: زود بهم تبریک بگید پ.ن.آ: التماس دعا موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:34 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:22 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
سلام به همه ی شما عزیزان.
ما مشاهده فرمودیم در پی مرقوم نمودن حال و روز خودمان قدری فضای وبلاگ حزن انگیز شده ، پس تدبیری اندیشیدیم. و آن اینکه بار دیگر قلم رنجه فرموده ، تا بر جهانیان منت بنهیم و به خاطره ایم! جای همه ی شما عزیزان خالی! در پی عزیمت معجزه ( رئیس جمهور مهرورز ) به این دیار و ایراد سخنان گهر بارشان در دانشگاه کلمبیا ، تعدادی از دانشجویان حاضر در آن جلسه از فرط خنده آپاندیسشان ترکیدو به دیار باقی شتافتند و هموطنان عزیزمان ( از جمله اینجانب ) تا مدتی در اماکن عمومی به صورت شترنجی تردد نمودند! چند روز پیش با یکی از همسفران در این باب سخن می راندیم که در آخر ایشان فرمودند " ای حسام اگر کسی از تو پرسید : آیا رئیس جمهور شما احمدی نژاد است؟ در پاسخ به او فقط بگو: هر کس نقطه ضعفی دارد! " مدتی بدین منوال گذشت و ما اندر کف این ماجرا بودیم که چقدر سهل است آبروی یک ملت را با چهار تا چاخان البته از نوع شاخدارش بردن ( ما در ایران همجنس باز نداریم یکی از روز ها در همین عوالم بودیم و وارد کافی شاپ کاج شدیم که با صحنه ای عجیب مواجه گشتیم! عده ای کثیر در آنجا جمع شده بودند و تعدادی اسکلت و روح و از این جور جینگول وینگولا از سقف آویزان کرده بودند! اول با خود گفتیم که یقینا اینها آشوب گرندو دانشجو نما و از ایادی امریکاو صهیونیست. و قصدی جز برندازی حال به هر رنگی که باشد نخواهند داشت! پس خواستیم فرار ا بر قرار ترجیح دهیم که متوجه شدیم دلیل این گرد هم آیی جشنواره ی هات داگ است. جای همه ی شما عزیزان باز هم خالی. قدری سانویچ و شیرینی و نوشیدنی تهیه کرده بودند که به صورت مجانی بین حضار تقسیم می شد و ما هم که در پیرو شعاره مفت باشد ، کوفت باشد ، حتی اگر طناب دار باشد! از کنار هیچ یک به آسانی نگذشتیم. در ادامه ی این جشنواره ی لذیذ مسابقه ی هات داگ خوران هم برگذار می شد و ما هم که دیدیم یک همچین بگی نگی ، پرده ی نازکی روی استخان های ما کشیده شده ، پس تصمیم گرفتیم در این خیک آورد شرکت کنیم که ناگاه چشممان به جمال رقبا روشن شد. بلا به دور تعدادی نهنگ به میزان لازم دوره میز ها نشسته بودند و خود را برای شروع مسابقه آماده می کردند! ما پیش خود تفکریدیم و به این نتیجه رسیدیم که با وجود این مخلوقات عظیم الجسه چیزی جز دلدرد نسیبمان نخواهد شد! پس بی خیال ماجرا شدیم و به تماشا نشستیم. خلاصه مسابقه برگذار شد و و باورتان نمی شود گروه پیروز میدان ( مسابقه بین گروه های سه نفر برگذار شده بود! ) در مدت ۵ دقیقه تعداده ۲۱ ساندویچ هات داگ را بلعیدند! ولی در این میان چند نکته ای بجز این پیل پیکران قابل توجه بود! اول آنکه داوران این خیک آورد اساتید کالج بودند و این چنین گرم و صمیمی در جمع دانشجویان حاضر شدند. امری که در کشورمان عمرا اتفاق بی افتد! و دومین نکته یکی از گروه های شرکت کننده که متشکل از ۳ چه بهتر ( یه بار گفتم به قول یکی از دوستان یعنی: دختر خوشگلی که ویژگی های خاصی داشته باشد ) بود. این عزیزان از اندامی در حد نی قلیان برخوردار بودند و در پایان مسابقه تنها سر جمع ۴ ساندویچ نوشجان فرمودند! که البته روحیه ی این دوستان نیز در جای خود قابل تقدیر و تشکر بود! پ.ن.۱: فردای سخنرانی معجزه در دانشگاه کلمبیا فیلمی از همجنس بازان ایرانی در تلویزیون های آمریکا پخش شد! همین یک برنامه ی کوچک کافی بود که رشته های معجزه رو پنبه کنه! حالا دیگه من نمی دونم مسئولین عزیز از کدام پیروزی سخن می گویند؟! پ.ن.۲: گروهی از دوستان خبر دادند که این وبلاگ هم در شهرستان ها فیلتر شده. بنا بر این ، این پست آخرین به روز رسانی این وبلاگ خواهد بود. آدرس جدید رو خدمتتون اعلام خواهم کرد. پ.ن.۳: در رابطه با اتفاقات دانشگاه تهران اون قدر دوستان سخن گفته اند که مجالی برای ما باقی نمونده و هرچی بگم تکرار مکرراته! فقط می خواستم بگم اینم از ویژگی های آزاد ترین کشور دنیاست! نباید به دل بگیرید! پ.ن.۴: گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود. . . . تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود! پ.ن.۵: این بار سوتی بگیرید تا بهتون بگم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:16 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
سلام به همه ی شما عزیزان.
نمی دونم تا حالا شده هرچی سعی کنید ، نتونید حرفی رو که می خواید بگید بزنید یا نه؟ امروز اومدم که بگم یه چند وقتی هست که این جوری شدم. خیلی حرف برا گفتن دارم ولی هرچی زور میزنم نمی تونم بیانش کنم. جاتون خالی هفته ی پیش به بازی وطن دعوت شدم. البته نه از طرف دوستان که کلا مارو از یاد بردن ( از دل برود هر آنکه از دیده رود! ) بلکه از جانب یک امریکایی! استاد زبانم پیشناهاد کرد که در رابطه با ایران بنویسم. باورتون نمیشه هر کاری کردم ، هر چقدر جون کندم هیچی نتونستم بگم. هیچی نشد که بنویسم. فقط کاغذ سیاه کردم و با نوشته هام اشک ریختم و بعد پارشون کردم ، ریختمشون دور و دوباره از اول ، دوباره اشک ، دوباره . . . این هفته کلا کلاسش رو پیچوندم چون روم نمی شد بگم نتونستم چیزی در باره ی وطنم بگم. نمی تونستم بگم اون قدر رو نوشته هام اشک ریخته بودم که قابل خوندن نبودن. به امید اون روز که بتونم ، یه باره دیگه خاک وطنم رو ببوسم! دلم تنگ است. . . پ.ن.۱: یکی از ویژگی های سفر به امریکا این هست که خاستگار پیدا می کنید! ( نمی دونم خوبه یا بده ، ولی من که داره حالم ازش به هم می خوره! ) البته این خاستگاری به دلیل عشق به شما نیست. چون اصولا شما دیده نمی شید. به شما به چشم یک ویزا نگاه می کنند! نمی دونم چه طوری می تونند احترام خودشون و احساسات دیگران رو این جور به لجن بکشن و همچین پیشنهادی بدن ( پیشنهاد بی شرمانه ی ۲ ) ؟! پ.ن.۲: رمضان بی رونقی رو تجربه می کنم. سرد و بی روح! پ.ن.۳ این قدر که به نوشته های من توجه می کنید تا غلط املائی پیدا کنید اگه درستون رو خوب خونده بودید همتون پرفسر می شدید! گیر ندید دیگه! پ.ن.۴: دلم برا همتون تنگ شده. حتی شما دوست عزیز! پ.ن.۵ : به قول حافظ : به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار. . . . که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:15 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
با سلام به همه ی شما عزیزان و عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان. امید واریم در این شب های پر از خیر و برکت این غریب را هم فراموش نکرده ، به دعایید مارا که نادخ محتاجیم!
و اما امروز بعد از مدت های مدید باز گشته ایم تا بر جهانیان عنایتی دگر کرده ، قدری بورقیم خود را. البته کمی متفاوت با گذشته ، چوکه این بار نیامده ایم الانمان را بورقیم بلکه رمضان سال پیش را نقل خواهیم نمود. یادمان می آید چه شب های خاطره انگیزی را در حسینیه ارشاد و کانون توحید سپری فرمودیم. آه. . . یکی از روز هایی که به همراه امیر قلی ، علی کلائی ، امیر مهرزاد ، خانم سایه ، سعید و . . . به حسینیه ارشاد رفتیم تا پای سخنان آقای کدیور بنشینیم. بعد از اقامه ی نماز به امامت ایشان و نوش جان فرمودن افطاری به خرجشان ، خود را برای شنیدن فرمایشاتشان آماده می کردیم که برای کمک به آشپزخانه فرا خوانده شدیم! ( واج آرایی ش به آنجا رفتیم که سینی چای را برداریم. به ناگاه دیدیم علی و امیر قلی ( که هر دو از دوستان چپ ما هستند ) به اتفاق مشغول شستن ظروفند. پس ما ندا در دادیم: ای بی خردان! شما هر دو چولید و دو چول به اتفاق شستن ظروف را نتوانند و هر آینه امکان دارد بشکنیدشان! اما علی سر به اعتراض بر آورد تا بجوابد مارا که نا گاه دو بشقابی از دستشان افتاد و شکست. ولی باز هر چه گفتیم به خرجشان نرفت تا آنکه ما سینی چای را برداشتیم تا راهی شویم اما دوباره در حین رد و بدل کردن ظروف بین شوینده ( علی ) و آب کشنده ( امیر ) ، به همان دلیل انحراف چشمی که ما تذکر داده بودیم! چند بشقابی از دستانشان رها شد و بشکست! و در این هنگام ، این شاه بیت بر زبانمان جاری شد: نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستر دارند جوانـان سـعـادتـمـنـد ، پـنـد پـیـر دانـا را! بگذریم بجز افطاری ها ی آقای کدیور که به جد خیلی می چسبید ( نه به دلیل مفت بودنشان ، بلکه به دلایل دیگر! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:14 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
سلام به همه ی شا عزیزان.
راستش به یکی از دوستان قول داده بودم که در باره ی موضوع خاصی بنویسم ولی باز به علت همون دلایل تکراری و حس یادمان هست از همان زمان طفولیت عادت داشتیم که کارها را به بعد موکول نماییم و ابوی گرام از این عادت ما نا خرسند بوده همواره به ما گوشزد می شدند که: ای حسام مگر فردا روز ترا چه خواهد شد که این گونه می کنی؟ مگر فردا قرقی شدندی و همه اعمال را انجام دادندی؟ فرداهم همینی هستی که امروزی! پس کار امروز را به فردا مینداز! ولی از آجا که از فضل پدر ما را هیچ حاصلی نبود! ما همچنان اند خم همان کوچه ایم و آدم نشده ایم! از این سخنان که بگذریم می خواهیم امروز قدری در باره ی شغل شریفمان سخن برانیم که همانا همان ویتریست! بعد از مدتی که در خانه لمیده بودیم به این نتیجه رسیدیم که اینگونه فایده نداشته با ید با گرفتن شغلی واردگود شویم. به هر حال باید در این ملک هم از یک جایی آغاز می کردیم! بنا بر این با عمو و کازن ارشدمان وارد شور شدیم و در آخر به این نتیجه رسیدیم که در شرایط کنونی ما ، کار در رستوران برایمان از تمامی مشاغل بهتر است. زیرا اولا در رستوران می توان با ساعت کاری کم درآمدی قابل قبول داشت ( خوب کالجم دارم میرم! نمی تونم که تمام وقت کار کنم خوب! ) و از طرفی به علت آنکه باید در رستوران با مردم ارتباط برقرارا کنیم زبانمان هم پیشرفت کرده ، بالاخره راه می افتد! و چنتا دلیل دیگر! بنا بر این با عموی گرام وعده کردیم که فلان روز به دنبال کار راهی شویم! یادمان هست ایشان فرمودند در نزدیکی منزلشان رستورانی هست که متعلق به یکی از هموطنان می باشد. و فرمودند اول به آنجا برویم تا ببینیم چه پیش می آید. دوستان چشماتان روز بد نبیند! ما همینجوری فرتی رفتیم اونجا و با منیجر رستوران وارد مذاکره شدیم و اوشون هم زرتی مارا استخدام نمودن! مارا می گی ، کفمان بریده بود! تازه تصمیم گرفته بودیم وفکر می کردیم حد اقل یه هفته ای طول می کشد! و خلاصه یه چی گفته بودی که گفته باشیم! بالاخره روز موعود فرا رسید و روانه شدیم! از شوخی که بگذریم خیلی برام وحشت ناک و سخت بود! اولا که زبان من در حد چغندر هم نبود و بعدشم با اینکه این کار در اینجا ، چه جوری بگم؟ سطحش با ایران فرق می کنه و همه ی برو بچز هم سن و سال من و حتی بزرگ تر از من هم به همون دلایلی که گفتم مشغول همین کارن! ( یعنی اصولا در اینجا یکی از مشاغل اصلی برای دانشجوها همین کار در رستورانه! و اصلا دست کمم نگیریدش کلی دم و دستگاه داره! رتبه بندی شده. اگه بخواید برید یه مقام بالاتر باید امتاحان بدید و حتی در بعضی جاها باید مدرکش رو بگیرید! ) ولی خوب من تازه اومده بودم اینجا و همه ی اینا برام شعار بود و برای منی که حد اقل در حد خودم در ایران شغل مناسبی داشتم خیلی سخت و زجر آور بود که . . . از این ها که بگذریم یه مشکل دیگه همم خودنمایی می کرد! شاید الان درک نکنید ولی وقتی تو شرایطش باشید می فهمید که من چی کشیدم! مشکل عظیم بعدی ما آن بود که رستوران ما غذا های ایتالیایی سرو می نماید! خوب ما که تا آن موقع نه از این جور غذا ها دیده بودیم و نه خورده بودیم که بتوانیم نام هایشان را به خاطر بسپاریم! در روز های اول جایتان خالی دریده شدم و آن قدر سوتی دادیم که برای یک عمر کفایت می کرد! تا آنکه حیله ای به ذهنمان خطور کرد! ما به این نتیجه رسیدیم که تا وقتی از این غذا ها تناول ننماییم و مزه هایشان را زیر زبانمان نچشیم یاد گیری نامشا میسر نخواهد بود! بنا بر این وارد عمل شدیم و هر روز یکی از غذا ها را تناول فرمودیم. رندیه ماثر و خوشمزه ای بود. که همانا برای هر دردی درمانی بودندی و جوینده یابنده هست اندی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:13 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
سلام به همه ی شما عزیزان!
راستش قول داده بودم در این پست در خصوص ملاقات بیل کلینتن ( رئیس جمهور سابق امریکا ) با جمعی از ایرانیان مقیم اینجا سخن بگویم ولی از آنجا که مارا کسالتی فرا گرفته و از طرفی حس جدی سخن گفتن را هم نداریم بنا بر این خلف وعده کرده به شما عزیزان رکب می زنیم که: ان الحسام و اکبر و الراکبین. . . و این موضوع را به بعد موکول نموده اند احوال خودمان سخن میرانیم! خلاصه آن شب به یاد ماندنی هم به پایان رسید ( مهمانی میلاد کازنمان را می گوییم! ) و فردای آن ضیافت ما با یکی دیگر از اکازنمان ( جمع مکثر کازن ، به معنای پسر یا دختر خاله ، عمه ، عمو ، دایی ، پسر یا دختر پسر یادختر عمه یا خاله و . . . )راهی بانکی شدیم تا اندک پولی را که به همراه خود آورده ایم در آنجا به ودیعه بگذاریم تا از گزند حرامی ها به دور بماند! اما چشمتان روز بد نبیند به محض ورود ، یک عدد چه بهتر ( به قول یکی از دوستان! / به معنای دختری زیبا روی ) به میزان لازم به سمت ما آمده سلام کرد ، خوش آمد گفت ، با ما شیک هند نومد و از حال ما جویا شد! و پس از قدری خوش و بش ، علت مراجعه را پرسید که اگر کازنمان با ما نبود بد جور ضایع می شدیم! چو که همچنان ما اول ما کلی حال نمودیم که حتمان این خانوم با شخصیت از تریپ ما خوشش آمده! ولی بعده ها در یافتیم که این رویه ایست که همیشه در این دیار انجام می شود و همواره یکی از کارمندان بانک به نوبت بر مدخل بانک می ایستد ، پس از خوش آمد گفتن به مراجعین ، برای تسریع امور آنها را راهنمایی می ناماید و بعد از اتمام کار وی را بدرقه می کند! ننر ها! ( به ضم نون و نون ) به هر ترتیب که بود غائله ی بانک نیز به پایان رسید و ما به کمک کازنمان رسمی دیگر از رسومات این یانکی های لوس را آموختیم. فردا شب آن ماجرا به همراه همون کازنمان و یکی دیگر از اکازنمان که خواهر همون کازن اولی می شد و هردو دختر و پسر کازنمان ( به زبان آدمیزادی بچه های دختر عمه ام! ) بودند راهی هوکا باری شدیم ( هموم قهوه خونه ی خودمون! ) تا با دوستان اکازنمان آشنا شویم و هوکایی استعمال کنیم ( قلی بزنیم ، قلیانی بکشیم! ). جمع زیبایی بود از ایرانیان خارج از وطن که گاه برخی از آنان تا به حال ایرانمان را ندیده بودند! مشغول دود کردن بودیم و از زندگی لذت می بردیم که! ، یکی از دوستان دوستان کازنمان که پسری سفید روی و بلند قامت بود ( از پدر و مادری اروپای شرقی تبار و خود متولد اینجا ) از ما در مورد ایران و رابطه ی کشورمان با این امریکا ی جهان خوار و علت مخاصمه ی این دو و . . . سوالاتی پرسید ، ما هم که زبانمان این قدر ها قد نمی داد که خودمان شخصا با وی وارد مذاکره شویم! پس ، تریپ آدام حسابی ها را به خود گرفته ، از یکی از دوستان به عنوان دیلماج استفاده نمودیم! آن بنده خدای از همه جا بی خبر از ما می پرسید که: از چه رو ایران می خواهد به کشورش ( همینجا رو میگفت ) حمله کند؟ و چرا رئیس جمهور ما می خواهد یک کشور را از روی نقشه ها پاک بنماید ( که بعده ها در یافتم خود وی مخالف سر سخت صهیونیست است! )؟ و چرا و چرا و. . . که ما در جواب به وی خاطر نشان شدیم که ایران مانیست که به آمریکای آنها نزدیک است بلکه امریکای آنهاست که به ایران ما نزدیک است و اگر کسی به خواهد و بتواند به آن دیگری اتکی نماید و با آن دیگری وارد مخاصمه شود این یکی است ( آمریکا ) نه آن یکی ( ایران )! و در ادامه شروع به بستن یک سری خالی بندی هایی در مورد انتخابات در ایران شدیم ( با آنکه به باور خودمان این سخنان اراجیفی بیش نبود که بر زبان ما جاری شد ولی برای حفظ آبروی وطن مجبور شدیم آن دروغ های شاخ دار را بگوییم! ) و گفتیم که رئیس جمهور کشور ما نیز همچو کشور شما! در یک انتخابات آزاد ( از همه ی دوستان پوزش می خواهم! ) و مردمی انتخاب شده و همان طور که همه ی مردم کشور شما ( از جمله مستمع! ) با رئیس جمهورتان موافق نیستند ما هم با رویه ی این معجزه موافق نیستیم و کلا اوشون هم ( آقای احمدی نژاد ) مثل ایشون ( آقای بوش ) یکسری اراجیفی میگن که نباید بهشون گیر داد! انشا الله حالشون بهتر می شود و . . . ما نمی دانیم که آن بنده ی خدا چگونه با ین سخنان ما قانع شد؟ چو که ما تازه از راه آمده بودیم و خستگی راه و مشکلات روحی و جسمی بد جور بر ما چیره شده بودند و خلاصه جفنگ زیاد می گفتیم! ولی به هر حال خدا خواست و شد! شاید آن بنده ی خدا هم در رخساره ی ما نور الهی دیده بود یا حاله ای از نور ما را فرا گرفته بود ( قلیونش خیلی دود میکر آخه! ) و یا . . . الله اعلم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:12 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
سلام و درودبر همه ی شما عزیزان.
در قسمت قبلی تا اونجا عرض کردم که پس از روشن شدن چشمانم و دیدن جهان به رنگ واقعی ، نا گاه با تصویری عجیب روبه رو شدم! این همه پرچم آمریکای جهان خوار ( یا به قول دوستان چپ امپریالیست جهانی! ). ناگاه بر آن شدم که ندای مرگ بر آمریکا سردهم که بر خود آمده ، تقیه پیش گرفتم! آن شب پس از دیده بوسی با اقوام به منزل دختر عمم راهی شدم تا قدری بخوسبم. زیرا سه روزی بود که وداع با یاران ، خانواده و طی مسیر همه و همه خواب را از چشمانمان ربوده بود. اما پس از آرمیدن در بستر ، گوش دردی ( بر اثر طیاره سواری آنهم در آن بالا ها! ) بر ما موستولی شد که با خوردن مسکنی قدری التیام یافت. اما یاد اشک های مادر ، آغوش پدر ، وداع با خواهرو برادر ، بدرقه ی اقوام و یاران و. . . همه و همه بر دلم چنگ میزد! درد سر را تدبیری کردیم ولی از در مان درد دل وا مانده شدیم! ولی از فرت خستگی نا گاه از هوش رفتم. روز بعد به آن علت که به پارتی میلاد دختر عمویمان که ۱۲ ساله میشدند دعوت بودیم ، راهی مال شده به خرید جامه یی مناسب این دیار پرداختیم چو که: خواهی نشوی رسوا ، هم رنگ جماعت شو! ما هم همرنگ جماعت شده لباس هایی بای نمودیم. در روز جشن میلاد کازنمان نا گاه یکی از همین هموطن نماها که از ما خرد تر بود به سن و عقل ، از احالی اصفهان و تنها ۳ سال بود که به این دیار هجرت نموده ، خطاب به ما گفت: ای حسام ، آن کدام خواننده بود که در دیار مشهد به خاک سپردندش؟ آیا نام او حافظ نبود؟ در این زمان بود که آتش خشم سرا پای وجودمان را فرا گرفت و بانگ بر آوردم که ای دون بی بنیاد ، ای بی ریشه ، ای زلیل ، ای . . . ( بوق ) ، ای ( بوق ) و ای ( بوق ) و . . . و جایتان خالی چنان بانگ در دادم که زمین آهنین شد سپهر آبنوس و از خجالتش در آمده مورد مهرورزیش قرار دادم! ولی در همان زمان در ذهنمان این سوال پیش آمد که حقیقتا چون است که هموطنانمان در این دیار این گونه از خویش و از اصل خویش بیگانه می شوند؟ این هارا چه شده که حتی نام فردوسی بزرگ را آن هم در این ایام اندک از یاد برده اند و بد تر از آن فرق شاعر و خواننده را فراموش کرده واز آن هم دلخراش تر فردوسی توسی را حافظ شیرازی می خوانند؟ چه شد که اثرات ۱۸ سال زندگی این دون در وطن ، در تنها کمتر از ۳ سال ، تنها ۳ سال! از یاد او رخت بر بست! تا آنجا که بر آشفتن من را به سخره گرفته و آن را ناشی از تازه واردی من می داند! ما منکر تغییر عقاید در این دیار نمی شویم ، چون بر همه واضح است که در این دیار ( به دلایلی که در قسمت های بعدی بیشتر دربارشان سخن خواهیم گفت! ) به علت آزادی کلام و اینکه همه کس قادر است همه چیز را زیر سوال ببرد ، اذهان از جمود خارج شده برای یافتن پاسخی مناسب بیشتر از هموطنان عزیزمان تقلا می کنند و اینگونه است که نا گاه انسان متوجه می شود در فلان مورد و حتی در همه ی موارد در اشتباه بوده و خود را تصحیح می نماید! و این نه تنها مطرود نیست بلکه اساسا انسان یعنی همین ، یعنی آموختن ، تصحیح ، پیشرفت و تکامل! ولی این چنین هویت خویش را از دست دادن ؟! خداوندا ، قبل از رسیدن به هر چیز به ما لیاقت و جنبه ی آن را عطا بفرما! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:11 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
چند صباحی است به پیش نهاد گروهی از یاران ، بر آن شدم که در این وبلاگ قدری خویشتن را ورق زده و از اتفاقاتی که در این دیار غربت بر این حقیر می گذرد ، مرقوم بنمایم تا شاید عبرتی باشد برای آیندگان!
بر همین اساس زین پس هر از چند گاهی با پستی به نام اندر احوال خودم پزیرای حضور گرم و سبز شما خواهم بود. یادمان می آید در حدود یک سال پیش در شهر کاشان در خوابگاه دانشگاه در حال به جا آوردن قیلوله بودیم که ابوی گرام با ما تماسی حاصل نمودن و فرمودند: چه نشستی که نامت در بخت آزمایی لوتاری در آمده و باید راهی دیار ینگه دنیا شوی! حال چه می خواهی کنی ای پسر؟ گفتم در حال قیلوله بودم ، به ادامه اش می پردازم! ( خودتان دیگر حدس بزنید چه مهر ورزی هایی پدرم با این حقیر از همون پشت تلفن نمود! ) خلاصه روزگار یکی پس از دیگر گذشت و ما بالاخره دوماه و ۲۵ روز پیش بر طیاره نشته راهی این دیار شدیم. ( در مورد چگونگی آمدنم و وداع با یاران چیزی نمیگم چون بدجور دلم میگیره هر وقت یادش میکنم.) یادمان می آید به محض ورود به این کشور برای انجام کارهای هجرت مارا وارد اطاقی نمودند و در آنجا ما کارمان قریب ۳ ساعت به طول انجامید. در انجا از هموطنان عزیزی هم چند تنی نشسته بودند و چون از اینجانب هم کمتر به زبان این اجانب آشنایی داشتند ، مشغول کار های بشر دوستانه شده به کمک هموطنان شتافتیم ، که ناگاه یکی از این عزیزان فرمودند: چند تن از برادران و خواهران عرب نیز نیاز به همیاری شما دارند به کمکشان بشتاب که خداوند ترا ثوابی عظیم دهد! به او گفتم: این حقیر قدری به زبان این اجانب آشنایی دارم و به زبان آنان نیر قدری! حال این بندهای خدا نام خود را بیژن گویندو ما به اشتباه منیژه مرقوم میفرماییم ها! از ما بگذر که از من این ترنس لیشن بر نخواهد آمد! بعد از گذشت این ماجرا و پا نهادن ما به خارج این فرودگاه به علت خوردن درینک های متنوع در تیاره ( از نوع بدون الکلش ها! برامون حرف در نیارید حالا! ) و ماندن طولانی مدت در این اطاق ، تمام وجود مارا حسی زرد رنگ فرا گرفته بود و ما توان مکث کوتاهی را هم دیگر نداشتیم و بلافاصله بعد از سلام کردن به اقوام راهی مبال شده واز این وجدان خاطر رها نمودیم خودرا! بعد از مراجعه از مبال با تصویر بسیار عجیبی مواجه شدم! حال که چشمانمان باز شده بود منظره ای را دیدیم که تا به حال ندیده بودیم! ای خدای من! چقدر پرچم برای آتش زدن اینجاست! این مقدار پرچم نیاز یک سال راهپیمایی شهر مارا بر طرف می کند!. . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 10:10 توسط حسام الدین ویسه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پروردگارا تو از بزرگی تنهایی و من از کوچکی.
به بزرگیت قسمت میدهم که از گناهان این کوچک بگذری. |
|
RSS
|